۲۵ مطلب با موضوع «شعر و دلنوشته» ثبت شده است

    • راستی! فاطمیه نزدیک است...

      راستی! فاطمیه نزدیک است...

      زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

      اتفاقی مقابلم رخ داد

      وسط کوچه ناگهان دیدم

      زن همسایه بر زمین افتاد

      سیب ها روی خاک غلطیدند

      چادرش در میان گرد وغبار

      قبلا این صحنه را...نمی دانم

      در من انگار می شود تکرار

      آه سردی کشید،حس کردم

      کوچه آتش گرفت از این آه

      و سراسیمه گریه در گریه

      پسر کوچکش رسید از راه

      گفت:آرام باش! چیزی نیست

      به گمانم فقط کمی کمرم...

    • جمعه

      جمعه

      طعم تلخ جمعه را خواهی که

       تفسیرش کنم

      جمع و تفریق..

       همان

      بیهودگی های

      من است

    • شعر زیبای مهدی سلحشور در مورد ال سعود

      شعر زیبای مهدی سلحشور در مورد ال سعود

      خورشید به گود آمده مشغول قنوت است

      این آل سعود است که در حال سقوط است

      آماده شده لب بزند جام جنون را

      صادر کند از نفت عرب بشکه خون را

      ننگی که به پیشانی شاهان سعودیست

      بیزار زجنگیم ولی مرد جهادیم

      دادیم سر و دست ولی

    • نه!به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم

      نه!به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم

      یادم آمد شب بی چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهایی
      سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی، دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران غزلی بود نوازشگر احساس که میگفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب. چمدانت پر باران شده، پیراهنی از ابر به تن کن و بیا!
      پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در من شاعر، من بی تاب تر از مرغ مهاجر
      به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا همسفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر
      که سر راه به ناگاه مرا تیشه ی فرهاد صدا زد:

    • شعر میخوانم

      شعر میخوانم

      همیشه قبل هر حرفی برایت شعر میخوانم

      قبولم کن!من آداب زیارت را نمی دانم

    • نفهمیدند طه را...

      نفهمیدند طه را...

      رکاب آهسته آهسته ترک خورد و نگین افتاد
      پر از یاقوت شد عالم،سوار از روی زین افتاد

      دگرگون شد جهان،لرزید دنیا،زیر و رو شد خاک
      دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد

    • شاعری در قطار قم-مشهد

      شاعری در قطار قم-مشهد

      با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!

      درحرم قطره قطره  می افتاد  آسمان  روی  آسمان  بانو

      صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما

    • میزبانم یا که مهمانم؟

      میزبانم یا که مهمانم؟

      نمی دانم چرا اینقدر با من مهربانی تو

      نمی دانم کنارت میزبانم یاکه مهمانم

    • مرد آن است که تا لحظه آخر ماند

      مرد آن است که تا لحظه آخر ماند

      شب همان شب که سفر مبدأ دوران می‌شد
      خط به خط باور تقویم مسلمان می شد

      شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
      صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب

      در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
      باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

      مرد، مردی که کمر بسته به پیکار دگر
      بی زره آمده در معرکه یک بار دگر

    • قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند

      قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند

      یازده بار جهان گوشه ی زندان کم نیست
      کنج زندان بلا گریه ی باران کم نیست

      سامرایی شده ام، راه گدایی بلدم
      لقمه نانی بده، از دست شما نان کم نیست

      قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند
      بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

      یازده بار به جای تو به مشهد رفتم
      بپذیرش، به خدا حج فقیران کم نیست

      زخم دندان تو و جام پر از خونابه
      ماجرایی است که در ایل تو چندان کم نیست

      بوسه ی جام به لب های تو یعنی این بار
      خیزران نیست ولی روضه ی دندان کم نیست

      از همان دم پسر کوچکتان باران شد
      تا همین لحظه که خون گریه ی باران کم نیست

      در بقیع حرمت با دل خون می گفتم
      که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست؟
      سید حمید رضا برقعی

    • از این بهشتِ خزان دیده چیده می شوم امشب

      از این بهشتِ خزان دیده چیده می شوم امشب

      میان این همه، من برگزیده می شوم امشب

      و نوبرانه به دست تو چیده می شوم امشب

      هرآنچه هست تویی، از کدام من بنویسم
      تو در منی که در آیینه دیده می شوم امشب

      تو پلک می زنی و من به فکر گریه می افتم
      تو تیغ داری و من آبدیده می شوم امشب

      تو عطر می زنی و من بدون این که بخواهم
      به سوی دفتر شعرم کشیده می شوم امشب

      تمام من غزلی می شود به وصف تو یعنی
      که با سلیقه خود آفریده می شوم امشب

      من آن انار که با دست یک فرشته ی مغرور
      از این بهشتِ خزان دیده چیده می شوم امشب

      من از کویر، من از شب، من از سکوت، من از رود
      من از تمام زبان ها شنیده می شوم امشب
       
      سید حمید رضا برقعی

    • شعر اگر از تو نگوید

      شعر اگر از تو نگوید

      شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

      زنده در گور غزلهای فراوان باشد

      نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

      نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

      سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

    • فکر کن!!

      فکر کن!!

      فکر کن فلسفه خلقت عالم تنها

      راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

    • نمــــــــازم را قضا کرده تماشا کردنت ای مــــاه

      نمــــــــازم را قضا کرده تماشا کردنت ای مــــاه

      یا حبیب الباکین

      نمــــــــازم را قضا کرده تماشا کردنت ای مــــاه

      بمانـــــد بین مـــا این رازها بینی و بیـــــن الله!

      مــــــن استغفــــــار کردم از نگاه تــــو نمی دانم

      اجابـــــت می شود این توبــه کردن های با اکراه؟

      بــــرای من نگاه تــــو فقط  مانند آن لحظه است

      همــــان لحظه که بیتی ناگهــــانی می رسد از راه

      ... و شاید من سر از کاخ عزیــــزی در می آوردم

      اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چـــاه

      مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود

      چنـــــان تحریــــم تنباکـــو برای ناصرالدین شاه


      سید حمید رضا برقعی