۰

نفهمیدند طه را...

شعر و دلنوشته

نفهمیدند طه را...

رکاب آهسته آهسته ترک خورد و نگین افتاد
پر از یاقوت شد عالم،سوار از روی زین افتاد

دگرگون شد جهان،لرزید دنیا،زیر و رو شد خاک
دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد

پس از بی مهری دریا ,قسی القلب شد آتش
به جان دودمان رحمه للعالمین افتاد

خدایا هیچ زخمی بد تر از دلواپسی ها نیست
که چشمش سوی خیمه لحظه های واپسین افتاد

شکستن با غلاف تیغ را سر بسته میگویم
زبانم لال...النگوی زنان از آستین افتاد

برای من نگه دار و بیاور زخمهایت را
اگر خواهر مسیرت سوی من در اربعین افتاد

نفهمیدند طه را....نفهمیند یاسین را....
به چوب خیزران دندانه ای از حرف سین افتاد

سید حمید رضا برقعی

تا الان چندنفر نظر دادن؟ (۰)
وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ

رهپویان ولایت منتظر دیدگاه شما دوست عزیز می باشد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی